آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

285.دخترم هنرمنده!!!

جلوی چشمم بودیا ... فقط 2-3 دقیقه حواسم پرت کتاب خوندن شد و یهو نگاه کردم دیدم پاستل به دست در حال نقاشی رو دیواری :) انقدر قیافه ت خنده دار بود که حتی به کثیفی دیوار فکر نمیکردم :)) گفتم آمیتیس!!! مث اینایی که کنارشون بمب میخواد بیفته اول پاستل رو پرت کردی و بعد خودت رو با صورت پرت کردی رو زمین با نیش باز البته خخخخخ  تا بابا از در اومد رفتی دستشو گرفتی و همچین با لذت هنرت رو نشونش دادی انگار پیکاسو داره نقاشیشو نشون یکی میده :* آهان راستی به من میگی ماآنه :* به مامانی هم که میگی ماآنی :) ...
19 دی 1392

284. 19 ماهگی

19 ماهت هم تموم شد گل گلی و رفتی تو 20 ماهگی :) چه زود میگذره ... حرف کلیشه ای ایه ولی واقعا زود میگذره ... دیشب نشسته بودم فیلمهای کوچولوییهات رو میدیدم که گرد و قلنبه بودی و کلی بانمک :* بابا مرتضی میگه بعضی وقتا دلم برای اون روزا تنگ میشه :) البته منم همینطورم ولی دلم نمیخواد دوباره تکرار بشن :)) کلا همیشه تک بچه ای رو دوست داشتم ... شاید بنا به دلایل شخصی باشه شایدم صرفا برای رسیدگی بیشتر به تو :* ولی از اونور همیشه دلم یه دختر و یه پسر میخواست :) حالا دیگه نمیدونم چی پیش میاد! ولی در هرحال یکی از دلایلی که دوست ندارم بچه دار بشم اینه که نمیخوام حتی 1 ذره از محبتم به تو کم بشه ... دیدم مامانایی که دو تا یا چند تا بچه دارن یکیشون رو بیشتر...
15 دی 1392

283. سرماخوردگی

هیچی دیگه ... باز مریض شدیم و تو بدتر از من :( صدات درنمیاد یعد از این حالت خوشت هم میاد هی حرف میزنی :)  3 شبه نخوابیدی یعنی همششششش رو پایی ... دیشب هم رفتیم دکتر و 1.5 ساعت تو نوبت بودیم و هیچ دارویی اضافه تر از همونایی که بهت میدادم تجویز نشد ! کلی امیدوار بودم یه چیزی بهت بدن که لااقل هم تو بخوابی هم من :( راستی 3 دی رفتیم شهرکتاب نیاوران و برات خرید کردیم اینم عکساش :) ز چقدرررررر کتاب گرون شده :( بعد میگن چرا ملت کتاب نمیخونن! دو تا رمان برا خودم گرفتم 50 تومن !!! شنبه هم مسعود و سمانه اومدن خونمون و شب هم موندن ... شب رفتیم تو اتاق ما خوابیدیم و فکر کنم سرماخوردگیت هم مال همون روزه :( ...
12 دی 1392

282.نذری

من یه نذری دارم برای باران و برای تو ... 4مین سالش بود ... فقط 1 سال دیگه مونده ... ایشالا مشکلات همه زود زود حل بشه و سالم و سلامت باشین هر 3 تا دختر خوشگلمون :* رفتی سر کابینت مامانی و 4 تا بشقاب سنگین کریستال رو شکستی ... فدای سرت مامان ولی یه تیکه ش پای کوچولوت رو زخمی کرد :( بمیرم برات عروسک :* ...
2 دی 1392

281.یلدا

امشب بلندترین شب ساله مامانی ... نه اونقدر بلند که تو فکر میکنی :) فقط 1 دقیقه ... ولی از قدیم این شب همه دور هم جمع میشدن و خوش میگذروندن و یه عالمه چیزای خوشمزه میخوردن و بخاطر این یک دقیقه به هم تبریک میگفتن و زمستون خوبی برای هم آرزو میکردن :) زمستونت قشنگ و پربار مامانی :* ظهر با مامانی اینا رفتیم دماوند و تمام مدتی که اونجا بودیم تو جیغ زدی و رو پای من بودی! این دیگه چه صیغه ایه نمیدونم والا!!! یه بار بابایی رفت طبقه ی بالا و تو رو برد ... بعد که اومدیم آماده شیم بریم باز از پله ها رفتی بالا و خیلی بانمک داد زدی "بی یاااااا" بعد مامانی اومد طرفت نیگاش کردی گفتی " بابا بابا " :* فدات بشم من :* بعد اومدیم خونه ی بابایی اینا و تا بس...
30 آذر 1392

280.خرید

امروز عصری رفتیم گلدونه و خرید کردیم ... از گرونی و افت کیفیت همین بس که اون چادر رو من برای انیتا گرفتم 20 تومن و خارجی بود الان این مارک دیسنی زده روش ولی تابلو ایرانیه و 42 تومن! تازه تا اونجایی که من اونا رو دیده بودم کف داشتن این کفه هم نداشت! خوب هی چادره درمیاد از تو چارچوبش که!!!   بعدم رفتیم دخترک پسرک و چند تا گل سر و یه شال و کلاه دیگه خریدیم برات :) مبارکه مامانی :*   ...
29 آذر 1392

279. مهمونی یلدا

دایی افشین یه مهمونی به مناسبت شب یلدا گرفته بود اونم تو دماوند ... بابا که سرکار بود و ما قرار شد با سارا یکی از همکارهای دایی افشین و دایی اشکان بریم ... این خانم خوش قول قرار بود ساعت 12 بیاد بعد زنگ زد گفت 2 میام ... بعد زنگ زد گفت نمیام!!! ما آماده شدیم بریم دنبال اشکان که دوباره زنگ زد گفت 2 میام! خلاصه ما یه لنگه پا نشستیم تا خانوم حدودای 4 اومد!!! امیتیس خوابش میومد ولی خوب نمیشد بخوابونمش که! تا میخواستم بخوابونم میرسیدن ... القصه رفتیم و رسیدیم اونجا اسبت رو دیدی و جیغ و داد زدی و خواستیش ... حالا یه عالمه بچه ی دیگه هم اونجا بود ... پیاده هم نمیشدی تا اونام سوار شن! بالاخره بردم تو اتاق و شیر دادم بهت و خوابیدی ... راستی دندون نیش...
28 آذر 1392

278. چشم پزشکی

امروز رفتیم بیمارستان نگاه ... از قبل برات وقت گرفته بودم که بریم ببینیم خدای نکرده مشکلی نداشته باشی ... خلاصه رفتم نشستم تا نوبتم بشه هنوز بابا نیومده بود بالا ... یه خانومی بغلم نشست ... برگشت گفت برای انحراف چشم آوردیش؟ گفتم برای چکاپ در کل ... برگشته میگه خوب کردی الان دارم میبینم چشم راستش انحراف داره! آخه من زو چشم خیلی حساسم ... گفتم بهرحال اگه باشه هم آوردیمش دکتر دیگه ولی یه دفعه یه حال بدی شدم ... معذرتخواهی کردم و پاشدم ... رفتم پیش مرتضی ... میگم خانومه اینحوری گفته ... میگه مگه دکتر بود؟ بعدم با چشم غیرمسلح چجوری فهمید؟؟؟ خلاصه تا نوبتمون شه دلم مث سیر و سرکه میجوشید ... رفتیم پیش اپتومتریست و گفت خیلی خوبه مشکلی نیست ... گفتیم...
26 آذر 1392

277. کتاب!

وبلاگت رو پرینت گرفتم دخملک ... باید ببرمش صحافی و دیگه کتاب مخصوص خودت رو داری عسلک :* البته پریروز این کار رو کردم و یه عالمه صفحه شد! چیزی حدود 350 صفحه به بالا!!! حالا دنبال صحافیم!  امروز صبح بیدار شدی بهت گفتم پاشو بریم عوضت کنم و تا من رفتم پوشک بیارم دیدم دستمال مرطوبت رو برداشتی و خوابیدی تو تشکت :* قربونت برم بعضی چیزایی که دلت بخواد رو انجام میدی :) زندگی واسه م نذاشتی! همه ی خونه پر از اسباب بازیهههههههه! هرچیم میگم فقط تو اتاقت و هی جمع میکنم میبرم تو اتاق بازم این وسطه س همه چیز! دیوونه شدم! تازگیا یاد گرفتی در کمدت رو باز میکنی و میری توش و در رو میبندی! خیلیم خوب! کلا علاقه ی شدیدی به بستن در داری ... بعضا که در اتاق...
23 آذر 1392